صفحه اصلی خبرها آن روزها همه چیز تکنی کالر بود…

آن روزها همه چیز تکنی کالر بود…

با امیر نادری قرار گذاشته بودیم پیش از عید برویم به طور خصوصی فیلم اول علی حاتمی «حسن کچل» را ببینیم. قبلش یک روز که ناهار با جمع رفقا رفته بودیم به سلف سرویس خدابیامرز «پلاسکو» و منتظر او بودیم که از سر فیلم برداری «حسن کچل» برگردد- چون که عکاس آن فیلم بود- دیرتر از موعد مقرر هن هن کنان وارد شد و در حالی که دوربین خود را از روی شانه پایین می آورد، کنارمان نشست. عرق کرده بود و یک لیوان آب از روی میز برداشت و یک نفس سر کشید و بعد به ما نگاه کرد. پرسیدیم «هان، فیلمه چه طوره؟». قیافه جدی گرفت و گفت: «یه فیلم محشر. عین موزیکال های هالیوود. حاتمی واقعاً مینه لی ایرونه». همگی ما در عین عصبانیت خندیدیم و دستش انداختیم اما او ول کن نبود و همین جور یک بند از فیلم گفت و از صحنه های آواز و فضای رنگین آن و مثل تکنی کالرهای قدیم، و خلاصه ما را کلافه کرد.

این ماجرا ماند تا آن روز که با او رفتیم سالن سینمای استودیو بدیع، فیلم حاتمی را تماشا کنیم. چند روزی به عید مانده بود و قرار بود «حسن کچل» برنامه نوروزی سینماها باشد. فیلم را که دیدیم- نه آن طور که نادری می گفت- ولی تازه بود و شاید از اولین های این نوع در سینمای ما و بدمان نیامد اما مینه لی نبود. از استودیو بدیع که بیرون آمدیم او به من گفت باید به قولم وفا کنم و فیلم های خوب نوروز را با هم ببینیم. عید سال ۱۳۴۹ بود. من از کار روی شماره مخصوص «ستاره سینما» خلاص شده بودم. یک مجله قطور نوروزی پُر از آگهی و عکس های رنگی که برخی از بهترین عکس ها را هم امیرجان گرفته بود. او همدم شب های من در چایخانه و موقع صفحه بندی مجله بود، می آمد چاپ مصور و یکراست می رفت سراغ دوره های صحافی شده قدیم و یکی را برمی داشت و می نشست و غرق خواندن می شد تا وقتی کار من حدود یک بعد از نیمه شب تمام می شد.

از فیلم های عید آن سال تنها دو فیلم بود که دوست داشتیم اول از همه ببینیم، یکی «تلخ و شیرین» ساخته باب فاسی که سینما ریولی نشان می داد و دیگری «دلیجان خوشبختی» اثر جاشوآ لوگان در سینما شهرفرنگ. «تلخ و شیرین» فیلمی موزیکال بود که شرلی مک لین در آن بازی می کرد، تمیز و شسته و رفته بود. یک قدری سطح بالا مثل موزیکال های وینسنت مینه لی- که فیلمساز مورد علاقه هر دوی ما بود- اما کمتر از فیلم های آن استاد عمق و معنا داشت. یادم هست که تماشاگرهای آن زمان زیاد خوششان نیامد و در سالنی که ما بودیم نق نق شان درآمد. فیلم دوم «دلیجان خوشبختی» (عنوان اصلی: «دلیجانت را رنگ بزن») را به خاطر کارگردانش و فیلم زیبای او «پیک نیک» که ما را سخت مسحور کرده بود، رفتیم و حسابی توی ذوق مان خورد. امیرجان مرتب در صندلی اش جا به جا می شد و بیخ گوش من می گفت «چی می خواد بگه؟» و یک بار بلند شد برود بیرون، جلویش را گرفتم و گفتم: «بشین، خوب می شه». ولی نشد. لی ماروین و کلینت ایست وود به نظرمان نامناسب آمدند چون لابد دل مان نمی خواست درست در همچه فیلمی ظاهر شوند (ماروین «قاتلین» و ایست وود «هری کثیف»).

آن قدر از دو فیلم اول عید ناراضی بودیم که بعدش قید سینما را زدیم و رفتیم کافه نادری، آن جا درباره سینما حرف زدیم و برگشتیم به قبل ترها و من گفتم با چه اشتیاقی می رفتم به دیدن «شب های عرب» یا «کاپیتان کاستیل» و «اسکاراموش» و «قوی سیاه» و «دزد سرخ پوش» ولی حالا با این فیلم ها که دیدیم پی می بریم چه فاصله ای میان رؤیاهای کودکی مان با این زمان افتاده و تقریباً هیچ شباهتی بین شان وجود ندارد. امیر هم عقیده داشت که دیگر فیلم ها نمی تواند برای ما فرار از فضای موجود و از یاد بردن سالن سینما و رفتن به سوی مکان های خیال انگیز باشد. به قولی آن روزها که از سینما بیرون می آمدیم فضا هم چنان برایمان تکنی کالر بود.

از کافه نادری بیرون آمدیم و راه افتادیم سمت خیابان اسلامبول، سلانه سلانه رسیدیم دم سینما پارک و یک مرتبه مثل این که برق هر دوی ما را گرفته باشد مقابل ویترین این سینما در پیاده رو، خشک مان زد. سینما داشت فیلم «لارنس عربستان» را تکراری نشان می داد. معطلش نکردیم و تند رفتیم توی کوچه که انتهایش سینما بود و جلوی در مدیر سینما ما را دید و چون می شناخت و همیشه رابطه ای دوستانه داشتیم تعارف کرد داخل شویم. بعد معلوم شد که حدود یک ربع یا بیشتر از فیلم گذشته و ما گفتیم دوست نداریم این فیلم را از وسطش تماشا کنیم و مدیر سینما هم لبخندی زد و گفت: «شما بفرمایید داخل، می گویم از اول شروع کنند». با بهت و حیرت رفتیم توی سالن و یک مرتبه تصویر از روی پرده محو و چراغ های سالن روشن شد. ما در ردیف های جلو نشستیم. دقایقی بعد «لارنس عربستان» با آرم کمپانی کلمبیا بر پرده سینما نقش بست بی آنکه حتی صدای یک تماشاگر بلند شود! این بار «لارنس» آه از نهادمان برآورد. هر صحنه که به صحنه بعدی کات می شد، من و نادری به هم نگاه می کردیم و باورمان نمی شد می توان تا این حد استادانه فیلم ساخت. تا رسیدیم به صحنه ای که پیتر اوتول کبریت را کشید و با روشن شدن آن، دیزالو شد به نمای دور صحرای بیکران عربستان که به قول اسپیلبرگ «با یک نما، تمامی گرمای صحرای عربستان ترسیم می شود».

همین فیلم چنان ما را سیراب کرد که یادمان رفت فیلم های دیگری هم در نوروز بر پرده سینماها رفته است. یادمان رفت کمدی نورمن ویزدام یا فیلم «خداحافظ آقای چیپس» را که همان پیتر اوتول درخشان «لارنس» در آن بازی کرده بود. اصلاً یادمان رفت که نوروز است و فضا رنگین و درخت ها سبز شده اند و گل ها شکوفه داده اند و بهار خوش و شیرین از راه رسیده است. ما هنوز خود را در همان دشت بیکران سوزان و مملو از شن های زرد داغ و در سراب می دیدیم.

پرویز نوری بانی فیلم

honaraneh telegram

بارگذاری بیشتر در خبرها

1
پاسخ دهید

avatar
1 نظر دادن ها
0 پاسخهای موضوعی
0 دنبال کنندگان
 
بیشترین پاسخ واکنش نشان داد
پرطرفدارترین نظرسنجی
1 نظر نویسندگان
sima نوشتن نظرات اخیر

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

  اشتراک در  
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین تعداد رای
اطلاع از
sima
Member
sima

این عکس چقدر گویاست …. داود رشیدی ….