صفحه اصلی خبرها «زنده شدن دوباره»،عشق فقط در گذشته شکل می گیرد

«زنده شدن دوباره»،عشق فقط در گذشته شکل می گیرد

188
زنده شدن دوباره

معمولا فیلم هایی که به آینده می پردازند، حاصل دغدغه های انسان امروزی هستند. یعنی ما انسانها نگاه مان را که طبعا آغشته به تخیل هم هست نسبت به آینده نشان می دهیم. در اینجا منظور از انسان آدم های کوچه و خیابان و هر آن کس که در این جهان فعلی زندگی می کند نیست، بلکه بطور کلی هنرمندان است.

در ادبیات از قدیم تا امروز کسانی را داشتیم که تخیلات و در واقع نگاه توام با اضطراب و ترس شان را نوشتند. جهانی خلق کردند با آدم هایی که هم از خودشان بودند و هم نبودند و تخیل ها هم متفاوت بود. گاه از جنس نویسنده ای مثل ری بردبری در قالب رمان هایی چون فارنهایت ۴۵۱و مرد مصور بود و گاه از جنس فیلیپ ک دیک با داستانهایی چون بلید رانر و پویش در تاریکی. سینما در این میان بهترین رسانه و مدیوم بود و بشدت پذیرای نگاه آینده نگرانه هنرمندان شد. هم قابلیت تصویر سازی داشت و هم توان های تکنیکی و انسان هایی که گرچه توان رفتن و با خبر شدن از آینده را ندارند اما توانایی ساختن و بازی کردنش را دارند . همانطور که از کودکی تخیلاتشان را بازی می کردند و آینده شان را می ساختند. تخیلات کودکی همواره توام با آرزوهایی است که کودک انسان می پندارد که همه شان شدنی است. درست مثل همین فیلم «زنده شدن دوباره» ساخته ماتئو گیل که اصلا با تولد آغاز می شود. شخصیت فیلم ما یعنی مارک با بازی تام هیوز پا به این جهان می گذارد تا کودکی اش را با همان تخیلات کودکانه آغاز کند. نکته مهم در همین سکانس شروع این است که کارگردان علی رغم اینکه از یک رخداد شاد برای یک خانواده آغاز می کند، اما تصاویر تولد چندان برای تماشاگر خوشایند نیست . همراه کودک مقدار زیادی چرک و خون بیرون می آید که اینها نماد بخش های زشت و مریض زندگی هر انسانی است. زندگی تنها لذت و خوشی نیست، بلکه درد و ناخوشی هم جزیی جدایی ناشدنی از زندگی است. مارک متولد می شود و مثل هر کودک دیگری مراحل رشدش را طی می کند. فیلمساز لحظه های زندگی او را با دوربینی که سیال است و حس پرواز دارد نشانمان می دهد و گاه آدم حس می کند که چقدر این صحنه ها شبیه آثار ترنس مالیک است. انگار مارک شخصیت فیلم در حالیکه دارد مثل بقیه آدم ها فاصله بین تولد تا مرگ را می پیماید، اما به دنبال معنایی برای زندگی اش است و این ساختار حساب شده،دقیقا بر این نگاه مارک تاکید دارد. مارک جزییات زندگی را یا به عبارتی لحظه لحظه زیستن را نظاره می کند تا اینکه می فهمد دچار بیماری سرطان است. نکته مهم همین است. شاید در نگاه نخست ، موضوع فیلم برایمان کلیشه ای بیاید، اما اگر مبنا را ژانر فیلم ببینیم، متوجه می شویم این فیلم با نمونه های مشابه متفاوت است و راه دیگری را برای بیان محتوایش انتخاب کرده است.این راه چیست؟ معمولا همانطور که در ابتدای نوشته و با مثال هایی از نویسندگان رمان های تخیلی بیان کردم، ژانر آینده نگرانه متکی است بر یک سلسله احساسات غیر قابل توصیف انسان نسبت به آینده که همه این احساسات در خودشان یک ویژگی دارند و آن اضطراب است. انسان نسبت به آینده ترس و اضطراب دارد و در نتیجه ژانر آینده نگرانه متمایل به جنبه های منفی آینده است و دغدغه های انسان و جهان مدرن را دارد. در این فیلم، مارک از ابتدا نگران و مضطرب نسبت به آینده نیست، بلکه نگرانی هایش ، نگرانی های هر آدم معمولی است که در شرایط یک زندگی طبیعی با همه فراز و نشیبش قرار دارد. نگرانی او درست از لحظه با خبر شدن از بیماری شروع می شود. یعنی همان چرک و خون آبه هایی که در سکانس شروع فیلم دیدم . این سرطان همان دره ها و چاله های زندگی است که چون غده ای علاج ناپذیر سر برآورده است و ادامه زیستن را از مارک سلب کرده است.مارک باید انتخاب کند و او بین این زندگی و زیستن با نائومی با بازی اونا چاپلین ، آینده و خطرات و ترسهایش را انتخاب می کند. او قبول می کند تا موش آزمایشگاهی عده ای دانشمند شود و بتواند در آینده ، زمانی که علم تا به حل معمای سرطان نائل آمده، در خواب عمیق بماند و فریز شود .مارک تصمیم اش را می گیرد تا وارد زمانی شود که اکنون در آن نیست و برای این اتفاق او باید با گذشته اش، زندگی اش ، کس و کارش خداحافظی کند و این خودش اضطراب دیگری است. ترس از اینکه چشم باز کنی و هیچکس را نشناسی. از تکنولوژی سالها عقب افتاده باشی و همچون انسان اولیه ای باشی که باید همه چیز را از نو بیاموزی . از این لحاظ فیلم اهمیت خودش را پیدا می کند . فیلم انسانی را نشان می دهد که دوبار متولد می شود.بار اول به طبیعی ترین شکل ممکن از مادر و بار دوم توسط ابزارهای تکنولوژیکی و مغزهای دانشمندانی که می خواهند برایش مادری کنند. جالب است هنگامی که او بیدار می شود، صدای ضربان قلب او را می شنویم که با شتاب می زند و از دید او آدم هایی را می بینیم که خوشحالند . اما همه چیز این دنیای آینده مصنوعی است . آدم ها نه والدین اویند و نه خوشحالی شان بابت تولد دوباره اوست،بلکه آنها خوشحالند از اینکه توانسته اند انسانی را سالها فریز کنند، بی آنکه آسیبی ببینند. خوشحالی آنها بابت زنده ماندن موش آزمایشگاهی شان است .جالب است که بین همه این آدم های سپیدپوش تنها یک پرستار است که به او آرامش می دهد و حکم مادر را برای او دارد. فیلمساز با انتخاب درست نام پرستار که الیزابت است، مارک را به گذشته وصل می کند. الیزابت یک نام اصیل و قدیمی انگلیسی است و انگار او از دل تاریخ آمده. الیزابت با بازی شارلوت لی بون جایگزین نائومی ، عشق از دست رفته او و مادر پیرش است .مارک متولد شده دوباره همان سیر تولد را باید طی کند . بعد از اینکه تصاویر تار به وضوح می انجامد، درست عین ابتدای فیلم بند ناف اش را می برند تا وارد جهان تازه شود و این بند ناف در واقع لوله ای متصل به تکنولوژی وصل است. او وارد جهانی شده که سرتاسر با گذشته متفاوت است . حتی رنگ ها با اینکه موجودند اما همه یکدست شده اند و در اصطلاح نقاشی همه داری یک تنالیته اند. یعنی اگر تصویر سیاه و سفید شود، دیگر نمی توان رنگها را از همدیگر تمییز داد.پیشرفت های تکنولوژی و بیولوژیکی همه چیز را یکدست کرده است. عواطف انسانها از بین رفته است. حالا خود مارک هم چندان اطمینان ندارد که انسانی طبیعی است . او به کلی دارو و ابزار محتاج است تا زنده بماند و به عبارتی او یک شبه انسان است که در یک فضای مدرن اسیر شده. ولی فیلمساز همچون فیلم هایی از این سنخ مثل «تی اچ ایکس ۱۱۳۸» ساخته جرج لوکاس یا «ماتریکس» ساخته واچوفسکی ها قصد ندارد تا نشان دهد که دانشمندان آینده بی رحمانه و تا حدی مستبدانه از انسانهایی چون مارک سوءاستفاده می کنند، بلکه این مضامین را درونی کرده و به افکار مارک از طریق نشان دادن چهره خنثی و ناراضی او نسبت می دهد، اما ما به عنوان تماشاگر پیراهه های جهان تازه مارک را می بینیم و با حس و حال او پیوند می زنیم. ما می بینیم که در فیلم آدم ها سایه ندارند. نورها یکدست اند و سایه ها را از بین برده اند. آدم ها انگار با پس زمینه یکی شده اند و همچون اشیا به نظر می رسند. این فضا سازی عقیم بودن آنها را نشان می دهد. اصلا اینکه کاراکتر الیزابت عاشق مارک می شود نیز همین است که در نظر الیزابت ،عشق فقط در گذشته می تواند رخ دهد و مارک آدمی است که از دل گذشته ها آمده. از نظر الیزابت یگانه انسان موجود، مارک است و این مارک است که هنوز خاطره دارد. خاطره هایی که سیال اند. این خاطره ها همچنان کمک می کنند تا ساختار فیلم گیل هم حفظ شوند و از طرفی نوعی استراحت برای تماشاگر هم هست. اینکه ما مدام داریم تصاویر تخت می بینیم باعث می شود که با رویاهای مارک، چشمان ما هم کمی رنگ و زندگی ببیند. اتفاقا اگر دقت کنیم، خاطره های مارک در نیمه دوم فیلم زیباترند و با تاکید بیشتری بر جزییات و بافت ها مثل پوست بدن و موهای حرکت کرده در باد نشان داده می شود. فیلمساز نسبت به آینده بد بین است و به نظر می رسد زمان حال را با همه بدی هایش و جنگ ها و ترسهایی که از سلاح های هستی در جهان وجود دارد ، بهتر از آینده ای می داند که هنوز هیچکس به آن پا نگذاشته است.

کامبیز شایان فرد – بانی فیلم

بارگذاری بیشتر در خبرها
avatar

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  اشتراک در  
اطلاع از