صفحه اصلی خبرها آیا مردم همه افسرده اند؟!

آیا مردم همه افسرده اند؟!

234
دلم می خواد

داشتن ایده اصلی خوب همواره برای یک فیلم امتیازی مهم محسوب می شود که می تواند عاملی موثر برای جلب توجه و کنجکاوی مخاطب عام و خاص باشد.


به گزارش هنرانه ، در مورد فیلم «دلم می خواد برقصم» -که در نهایت با اعمال ممیزی نام آن به «دلم می خواد» تغییر یافت-، می توان گفت ، ایده اصلی واقعن خوب است! اما حاصل پرداخت و بسط این ایده چه از آب درآمده و در فیلم چه بر سرآن آمده است ؟!
صفت کلی خوب برای ایده را در اینجا می توان اینطور در نظر گرفت؛بدیع و کمی خلاقانه با توجه به اوضاع این روزهای سینمای ایران، مناسب برای خلق لحظاتی با لحن غیر جدی و طنزآلود و نیز دارای نوعی پتانسیل که دستمایه ایست برای پرداخت به مسائل اجتماعی احیاناً مد نظر فیلم ساز بالاخص مسئله اجتماعی مهم و در سینما امروزمان کمتر مورد توجهی همچون نبود شادی دسته جمعی و یا ابتلای جامعه به افسردگی .
همچنین با گذر از ایده ، در نگارش فیلمنامه هم زمینه برای ورود شخصیت های فرعی فراهم است که با حضور بجا و در خدمت اثرشان بسط و تعمیم این ایده را به ثمر بنشاند.
حتی اگر اینگونه دقیق هم در مورد ایده اثر استدلال نکنیم، در یک کلام ، ایده مردی که براثر حادثه ای ، ناگهان در ذهن موسیقی می شنود و دلش میخواد برقصد، ایده ای به غایت جذاب و کنجکاوی برانگیز است.
اما بازهم طرح همان پرسش قبل به شکلی دیگر، در نهایت، گسترش این ایده با آن ظرفیت هایی که مطرح شد ، اگر نخواهیم صفت کلیه خوب را بکار ببریم ، آیا اثری جذاب و قابل توجه یا حتی قابل تحمل از آب درآمده است ؟!
با دیدن فیلم و به سختی تا انتها تحمل کردن آن ، پاسخ به این پرسش یک «نه» قاطعانه است و به زعم نگارنده، حتی تجربه تماشای فیلم بسیار ناامید کننده هم هست. حال هرچه فیلم بخواهد با آن دیالوگ های بسیار سطحی و گل درشت و در بسیاری موارد به معنای واقعی کلمه شعاری و یا با آن پایان بندی مثلاً نمادین اش حس امید به آینده را بدهد.
ایجاد حس ناامیدی هم از چند جهت است ؛ یکی اینکه ایده ای جذاب و فرصتی مناسب برای پرداختن به مسائلی مهم که در فیلم های چند سال اخیر کمتر مورد توجه بود ، کاملاً به هدر رفته و فدای طرح شعار های سیاسی و شاید اجتماعی فیلمساز شده و دیگری ضعف ها و مشکلات فراوان موجود در همه جای فیلم که در ادامه به آنها اشاره شده است.
در نگاهی کلی به اثر شاهد هستیم که موضوعات به کل تبدیل به شعار شده ای به هر طریق ممکن و ناممکن بدون ذره ای تمهیدات و ظرافت های سینمایی به شکلی گل درشت به فیلم وصله زده شده که در همراهی است با دیالوگ نویسی به شدت سطحی و غیر قابل باور برای شخصیت هایی غیرقابل باورتر، بدون ذره ای پرداخت.
اینها حاصل کار فیلم سازی است که منطقی به نظر می رسد اگر انتظاراتمان از او باید بالا باشد.
بی خیال انتظاراتمان هم که بشویم، تماشای فیلم تجربه ای کاملاً ناامید کننده و به راحتی اعصاب خردکن است.
حال کمی جزئی تر ببینیم در فیلم چه می گذرد ….
نویسنده ای داریم به نام بهرام فرزانه که مدت هاست شوق نوشتن ندارد . باید شیر فهم بشویم که فقیر است، چون اولاً نویسنده است که ما هرگز نمی فهمیم چطور نویسنده ای است و آن تندیس جایزه اش چیست و…، دوماً خودرویی فرسوده و خانه ای با طراحی صحنه و لوازمی قدیمی طور دارد با آسانسوری از آن مدل قدیمی ها ، ثالثاً لپ تاپ و گوشی و گجت های الکترونیکی هم که نباید داشته باشد، چون شاید روشنفکر است یا همان فقیر است و با ماشین تایپ قدیمی اش تایپ می کند. همه اینها لابد نمایش فقر نویسنده است. در ضمن نام نمادین و معناگرایش را هم از یاد نبریم؛ «فرزانه» .
بهرام پس از گوش کردن پیغام های صوتی دوستان به روانشناس پیشنهادی یکی از آنها مراجعه می کند و در اینجا فرصتی است برای وصله های ناجور توسط فیلمساز.
نشان دادن صفی چند طبقه برای مراجعه به روانشناس و کرین دوربین میان طبقات، برای اینکه بفهمیم فیلمساز عزیز منظورش این است که مردم همه افسرده اند. اگر بیننده این استعاره دم دستی را متوجه نشد چه؟! خب مشکلی نیست، در ادامه بازهم به مخاطب فهمانده خواهد شد!
پس از آن، سکانس اتاق روانشناس، سریالی است از حضور بیماران مختلف و برای تاکید بیشتر با بازی بازیگران نام آشنا . موقعیتی است عالی تا فیلمساز محترم هر معضل اجتماعی که دلش میخواسته روزنامه وار جایی در فیلمش بگنجاند و احتمالاً رسالت فیلم اجتماعی ساختن را به زعم خود به کمال برساند و نرسانده ، اینجا دیگر هر طور شده، هرچه می تواند بگنجاند، آن هم با چاشنی چند دیالوگ و یکی دو تیپ احیاناً خنده دار لابه لای آنها، مثل مردی که خواب دیده باردار است!
از سویی دیگر روانشناس هم مثل بیمارانش خل مزاج است و موشک کاغذی پرت می کند . در نهایت پس از تحمل دیدن معضلات اجتماعی سنجاق شده به فیلم که با چند قهقهه ریز و سعادت دیدن چند بازیگر معروف نیز همراه است به شخصیت اصلی می رسیم و مواجهه روانشناس با او که فقط مشتی قرص برایش تجویز می کند و در آخر هم میگوید: «برو بیرون! برو دیگه!»در ضمن فراموش نکنیم هیچکدام از مردم کم عقلی که دیدیم به رفتار دکتر معترض نبودند، این نویسنده ماست که عقلش میرسد اعتراض کند.
همین قدر تماشای فیلم هم کافی است تا همانطور که گفته شد ، بیخیال انتظارات در پس ذهنمان از فیلمساز و اثرش بشویم.اما این رشته سر دراز دارد و در ادامه تحمل فیلم سخت تر هم خواهد شد.
از توقف بهرام پشت چراغ قرمز با آن خودرو نماد فقرش و بازی ضعیف بازیگران فرعی با دیالوگ های سطحی و بسیار ضعیف ترشان که بگذریم ، حادثه رخ می دهد. حادثه ای نصفی سوررئال نصفی ذهنی- توهمی.چون آن آدمی که سی دی را می دهد و موجب این رخداد می شود، بچه است و فروشنده ای به ظاهرفقیر سرچهارراه و تازه با آن گریم و … پس برای اینچنین فیلمی چه انتخاب هوشمندانه ای است! چرا که هم ذات رخ دادن برخورد با این چنین فردی اتفاقی است و مهم تر از آن راه را برای تأویل های سیاسی هم حسابی باز می کند و باز هم می توان کلی متلک و کنایه را به فیلم سنجاق کرد.
پس از اینکه بهرام موسیقی ذهنی اش شروع شد و به سی تی اسکن مراجعه کرد و ما با یک پزشک بی فکر دیگر که مثل آن روانشناس، نماینده قشر مثلاً بالا مرتبه ای از جامعه یا هرچه که در نظر فیلمساز بوده ، روبرو شدیم و فهمیدیم که نویسندگی را شغل نمی داند و مثل روانشناس وجدان کاری ندارد ، بهرام پس ازآن دیگر برای درمان به روانشناس مراجعه نمی کند! حتی با وجود اینکه سی تی اسکن چیزی از علت مشکل را نشان نداد، چرا نویسنده ظاهراً عاقل و جایزه برده ، دیگر برای درمان یا حتی سوال کردن در مورد مشکلش به روانشناس یا پزشکی دیگر مراجعه نمی کند؟!
یا چرا پس از ورود شخصیت پسرش به فیلم، پسر او را نمی برد؟!پاسخ ساده و خالی از منطق است، چون فیلمساز دلش نمی خواهد . چون پیشتر در مطب روانشناس متلک ها و انتقادات اجتماعی اش را مطرح کرده و دیگر همین کافی است ؛ منطق و واکنش منطقی شخصیت ها هم انگار مد نظر نبوده.
در ادامه، ورود شخصیت فاحشه ای که انگار فاحشه نیست و می گوید :«از اوناش نیست».
باز هم به صورت اتفاقی این بار بهرام با زنی درخیابان روبرو می شود و او را سوار ماشینش می کند.
مواجهه این زن با بهرام ، به جد ، یکی از بدترین قسمت های فیلم به شمار می رود.
مخاطب که قطعا موقعیت پیش آمده را با دیدن لانگ شات از خیابانی آنچنان خلوت در شب و سوار کردن زن درک کرده، منتظر فهمیدن علت و نحوه مواجهه این زن با بهرام است .
در ادامه می بینیم بهرام که اتفاقا نویسنده است و مثلاً روشنفکر و… تا آخر فهمی از موقعیت پیش آمده و نقش زن ندارد! واقعاً چطور این مرد سالخورده که پسر و عروس دارد و نویسنده جایزه برده ای است تا این حد بلاهت در روابط اجتماعی دارد که این موضوع را نمی فهمد و با یک تشر زدن و گفتن جمله پول بده ، راضی میشود که آن زن را تا منزلش با خود ببرد !
از سوی دیگر مهناز افشار را در نقش این زن می بینیم. واقعا چطور میتوان باور کرد که این شخصیت با آن گریم ، بیان و اکت به شدت نامناسب و غیرقابل باور و با آن دیالوگ های مضحک و بدو ذره ای باورپذیری در نقش یک زن خیابانی باشد که اینگونه امرار معاش می کند؟!
این نوع بازی و دیالوگ ها به هرچه شبیه است، جز این مورد. دیالوگ هایی تا این حد سطحی که جک ها و کلیپ هایی که در فضای اینستاگرام یا کانال های تلگرامی درباره این موضوعات وجود دارند، باورپذیرتر و نزدیک تر هستند به واقعیت موجود در جامعه .
چطور می توان وابستگی این زن بی نام – این به اصطلاح شخصیت – را به نویسنده و در نتیجه پایان بندی فیلم را پذیرفت؟! اصلاً علت و چگونگی تحول این شخصیت چیست که در انتهای فیلم موجب رقم خوردن اتفاقات نهایی است .
راستی چرا پلیس های فیلم اینقدر اتو کشیده اند و رفتار و دیالوگ هایشان یادآور پلیس های حاضر در آثار صدا و سیماست؟! چرا تیپ این پلیس ها شامل اغراق طنزآلودی که در فیلم نامه شامل حال بقیه آدم های قصه است نشده؟! آرایه اغراق و طنزی که اگر فیلم نامه چفت و بستی داشت و شخصیت ها پرداختی مناسب داشتند، مثل نمونه هایی نه چندان هم کم تعداد در سینمای ایران می توانست حداقل در فضاسازی برای این شخصیت های طناز و اغراق شده، اثر گذار باشد. شاید چون فیلمساز می دانسته دیگر امکان طرح متلک و انتقاد به این قشر مثل پزشکان و همسایه ریاکار مذهبی و مردم عادی و… وجود ندارد و حتماً شامل ممیزی خواهد شد ، دیگر به خود زحمت نداده و در نتیجه پلیس های فیلم اینگونه از آب درآمده اند در نتیجه جایی برای وصله کردن دیالوگی گل درشت یا متلکی سیاسی باقی نمانده.
شخصیت فرعی دیگری که در ادامه وارد می شود، پسر بهرام است که آن هم پرداختی در همان حد کاراکتر زن بی نام با بازی مهناز افشار دارد .
او با همسرش به مشکل برخورده و به خانه پدر آمده است و از قضا خود او و خصوصاً همسرش هم افسرده هستند.
تا آخر فیلم و حتی با حضور بهرام در خانه عروسش هم ما نمی فهمیم این زوج چه مشکلی با هم دارند که زن آنطور افسرده شده و قرص می خورد و شوهر هم فراری.
اصلاً طبقه اجتماعی این پسر و همسرش چیست؟! چه کاره اند؟! آنها چه قشری از جامعه اند؟! آیا این پسر آقای نویسنده فقیر ما، پولدار است که آنطور خانه ای دارد و در خانه خدمتکار دارند ؟!
از انفعال و حضور زائد این آدم در قصه تنها این برداشت را می توان را داشت که او و همسرش به درد پایان بندی نمادین می خورند. زنش حامله می شود ، نوزادش موسیقی را می شنود و در پلان های آخر قرش می دهد تا در پلان های آخر هم مفهوم زدگی و نمادبازی در اوج بماند .
راستی این پسر معتاد است و اگر نبود چه می شد؟!هیچ! فقط اشاره تیتروار به یک معضل اجتماعی از قلم می افتاد.
در آخر هم معلوم نمی شود که این پسر که حالا خود پدر شده ، هنوز هم معتاد است؟!
از شخصیت ها هم که بگذریم، مشکلات دیگر در روایت و کارگردانی هم آزار دهنده است.
مثلاً در مورد توهمات رقص و شادی مردم که ما بعد از مشاهده متوجه می شویم توهم بودند و در ذهن بهرام می گذشتند ، سوالی عجیب ذهن را مشغول می کند. این پرسش که نویسنده ما علاوه بر توهم و موسیقی ذهنی، آیا توانایی دیدن آینده را هم دارد؟!
در روز بعد از شبی که دکتر توهم دید و در خانه با پسر روبرو شد ، رفتگر پارک با همان شمایل و دقیقاً همان جایی تکیه داده که بهرام روز قبل دیده بود! آن سه نفر زن و شوهر و فرزندی که روز قبل قرش می دادند و حال با دعوا از خانه خارج می شوند ، دقیقاً بلافاصله بعد از مواجه با رفتگر از خانه خارج می شوند. با همان لباس ها و شمایل، حتی خودروشان هم همانجایی پارک شده که روز قبل بهرام در توهم دیده بود. عجب…! پس آینده را در توهمات روز قبل دیده است.
در جایی از فیلم که مادام، زن همسایه، طی اتفاقاتی طنزآلود با زن خیابانی در خانه بهرام روبرو می شود و مادام به داخل خانه ورود می کند، ناگهان کات! لانگ شاتی از بیرون خانه که زن با نوزاد قلابی اش بیرون می رود.
آن سکانس با طنز موقعیت خوب و آن همه پلان رفت و برگشت مگر به خاطر ترس از آبرو و عدم تمایل بهرام برای اطلاع مادام از حضور آن زن در خانه اش نبود؟! پس چرا ناگهان کات و دیگر شاهد ادامه نیستیم؟ چرا مخاطب نباید ورود مادام به خانه و رویارویی این دو را ببیند و در ضمن بتواند پاسخی برای یک پرسش عجیب دیگر در ذهن داشته باشد؟! این پرسش که وقتی پلیس های اتو کشی شده ، زن را به خانه بهرام باز می گردانند و تحویل وی می دهد، آن هم بدون درخواست هیچ مدرک شناسایی و طی مراحل قانونی که هر مخاطب بالغی به آنها واقف است ، تندیس جایزه- بهرام چطور توسط او دزدیده شده، آن هم در حضور مادام؟! چند پلان قبل از آمدن مادام هم شاهد بودیم که زن آنرا برداشت و بهرام دوباره آنرا سرجایش برگرداند.
سکانس نجات یافتن بهرام بالای پشت بام هم از ایرادات فاحش در کارگردانی بی نصیب نیست.
بهرام روی پشت بام و روی خرپشته دارد قرش میدهد که پسر و بقیه سر می رسند و حتی بدون توجه به زاویه دوربین هم در یک لانگ شات همزمان با سررسیدن پسر ، شاهد ارتفاع خرپشته از سطح پشت بام هستیم. زمانی که نویسنده عزیز دیالوگ هایی که برای جمع بندی نهایی و فهماندن مخاطب نوشته شده اند را به آنها که پایین هستند گفت ، ناگهان هنگام فرار به سمت دیگر خر- پشته با آن ارتفاع ، به راحتی و با یک کات ، همه به او می رسند و نجاتش می دهند. انگار نه انگار در آن مکان و ارتفاع بود !
از تمهیدات درخشان در کارگردانی باز هم می توان گفت! نوع موسیقی انتخاب شده که عامل رقص است، به ظاهر کاملاً وطنی است. موسیقی رقص داری که شاید برای دسته ای از مخاطبان شامل کمی نوستالژی قبل از انقلابی و موسیقی غالب آن زمان هم باشد. اگر اینگونه باشد، برای چنین فیلمی، چه بهتر! باعث می شود باز هم جا برای تأویل و یا متلک های سیاسی و…. باز باشد که اینطور برمی اید مهمترین هدف از ساخت فیلم هم چیزی از این بیشتر نیست.
از موسیقی گفتیم اما رقص چه؟! حرکات ناموزونی که افراد حاضر در توهم بهرام و خود او همراه با موسیقی اجرا می کنند ، چگونه رقصی است ؟! واقعا می توان نام این حرکات در سبک شلنگ تخته را رقص گذاشت ؟! آن هم رقص هماهنگ با این نوع موسیقی؟!پسرانی که در پارک هستند را به یاد بیاوریم که با آن موسیقی حرکاتی شبیه رقص هیپ هاپ و حرکات پارکور اجرا می کنند.
می توان بازهم گفت و بازهم گفت از این اثر شلخته و بدساخت . می توان گفت از نمایش اغراق آمیز دعواها و عصبانیت افراد در فیلم ، میتوان گفت از از بی نام بودن عمدی و -ای وای- بازهم نمادین آن زن خیابانی، می توان گفت از پرهیز از نمای اورشولدر و قرار دادن بی فکر و بی کارکرد هر کاراکتری بی توجه به آن کاراکتر در مدیوم کلوز و گاهاً کلوز آپ هنگام دیالوگ گویی. می توان از گفت از…. اما دیگر بس است. بس است اینهمه استفاده از این علامت نگارشی «؟!».
فیلم «دلم میخواد برقصم»، «دلم میخواد شلنگ تخته بیاندازم» یا هرچه اسمش را بگذاریم، مهم نیست! یک ایده مناسب که میرتوانست موجب ساخت فیلمی معمولی یا حداقل قابل تحمل درباره موضوعی مهم و این روزها به حاشیه رفته شود، نظیر افسردگی افراد مختلف جامعه، خصوصاً جوانان و نیز کمبود و محدودیت شادی خصوصاً از نوع اجتماعی را به بدترین اشکال ممکن تباه کرده است و با توجه به هر آنچه که گفته شد ، فیلمی است واقعاً ضعیف از هر لحاظ. تماشای آن تجربه ای است ملال آور . تجربه ای ملال آور که ذهن را پر می کند از پرسش. پرسش هایی همراه با حیرت از این همه ضعف و کاستی، چیزی که هنگام نوشتن درباره فیلم ، نمودش فراوانیه «؟!» در متن است!

منبع: بانی فیلم

بارگذاری بیشتر در خبرها
avatar

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  اشتراک در  
اطلاع از