خبرهاصفحه اصلی

تلنگر به فستیوال کن ۲۰۱۷

فستیوال فیلم کن امسال میزبان تعدادی فیلم خوب بود (سالی نیست که این اتفاق نیفتد)، با این حال طی این رخداد ۱۲۲ روزه، این حس فراگیر وجود داشته، منتقدان و توزیع کنندگان و تبلیغ کنندگان و مخاطبان همگی آن را حس کردند، که فستیوال سال نرمی داشته و جادویش ضعیف بوده است. دلیلش هم کمبود فیلم بسیار موفقی بود که همه آن را قبول داشته باشند؛ مثل «تونی اردمان» یا «عشق» یا «۴ ماه، ۳ هفته و ۲ روز» یا «شکستن امواج». این هم ارتباطی به سیستم امنیتی جدید داشت (خطوط طولانی و آهسته برای عبور از تشخیص دهنده های فلز، که حرکت ساده وارد شدن به یک سالن فیلم را همراه با کمی از آن افسردگی فرودگاهی کرد. اما با وجود تمام این ها، کن هنوز هم کن است: حائز اهمیت ترین فستیوال فیلم دنیا. این‌ها نکاتی از فستیوال امسال هستند و چیزهایی که خوب تاثیر گذاشتند و چیزهایی که اثر نداشتند.

انتخاب کردن یک فیلم شب افتتاحیه بهتر واقعا انقدر سخت بود؟
«ارواح اسماعیل»، فیلم آرنو دپلشن که فستیوال را کلید زد، منفور همه بود و دلیل خوبی هم داشت: فیلمی درهم و برهم و ناامیدکننده بود. همین حقیقت که متیو آمالریک نقش یک کارگردان فیلم مست را بازی می‌کرد که بیش از حد خودبین است که به خواهد سر صحنه فیلمبرداری حاضر شود، تنها حال و هوای خودانگاری فیلم را مورد تاکید قرار می‌داد: صنعت فیلم فرانسه هم همینطور کار می کند؟ آشکارترین دلیل پشت انتخاب شدن «ارواح اسماعیل» این بود که این پروژه یک درام داخلی با ستاره های باپرستیژ (ماریون کوتیار، شارلوت گینزبرگ) بود و احتمالا دلایل پشت صحنه‌ای هم وجود داشت، اما درس این مسئله باید ساده باشد: وقتی یک فستیوال فیلم به این بزرگی را با فیلمی به این بدی افتتاح می کنید، باعث می شود همه حس کنند که دم در با یک لیوان نوشیدنی از آن‌ها پذیرایی شده که به سرعت روی پیراهن‌شان پاشیده است.

برنامه ریزها تحت تاثیر فیلم هایی که ساخته می شوند هستند
در واسطه ای با کیمیای مرموز فیلم ها، سال‌های عالی هستند و سال های نه چندان خوب، ریتم و دلیل زیادی هم پشتش نیست، و محتمل ترین توضیح برای اینکه چرا فیلم های خارق‌العاده تری در کن امسال حضور نداشتند به سادگی این است که چنین فیلم‌هایی ساخته نشده بودند. اما اگر بخواهیم به فیلم‌هایی که حضور داشتند بپردازیم: تعدادی از عناوین مهم این کیفیت قابل توجه را داشتند که به نظر می رسید در آکواریومی از جداسازی به نمایش درمی آیند. به ما شخصیت‌هایی دادند که مطالعه کنیم، قضاوت کنیم، به آن ها زل بزنیم، بخندیم، از آن ها درس بگیریم، اما ارتباطی با آن ها برقرار کردند که بیشتر از اینکه قدرتمند باشد، بدبین بود.

فیلم «مربع» روبن اوستلند در مورد یک متصدی موزه بود که نتیجه بی اطلاعی خودش را می بیند. «پایان شاد» میشائیل هانکه مسیر خانواده ای از افراد منفور را نشان می دهد که به اندازه ای که شریر بودند، دور از دسترس هم بودند. «اغواشدگان» سوفیا کاپولا از فیلم اصلی سال ۱۹۷۱ خوش ساخت تر بود، اما محتوی فیلم را به مکانی ملایم تر از انتقام تقریبا انتزاعی برد. حتی فیلم سفت و سخت، طنین انداز و تکان دهنده «لاولس» ساخته آندری زویاگینتسف هم شامل یک جفت شخصیت بود که تقریبا به همان اندازه که با هم سرد هستند، به دید بیننده هم سرد می آیند. و البته، فیلم «کشتن گوزن مقدس» یورگوس لانتیموس بود، یک داستان اساطیری با لباس های وحشت سبک کوبریک که با تصویر کلوس آپ از یک جراحی باز آغاز می شود؛ تا وقتی که قهرمان فیلم، با نقش آفرینی کالین فرل، بهای گناهی را می پردازد که ما هرگز نمی بینیم (یا دقیق تر بگوییم هرگز حس نمی کنیم)، آن صحنه اول هولناک نزدیک ترین حالتی است که فیلم به داشتن یک قلب می رسد. هر یک از این فیلم‌ها می توانند در نهایت نخل طلا را از آن خود کنند. اما این مسئله باعث نمی شود که ارتباط برقرار کردن یا هر یک از آن ها آسان تر بشود.

چرا «پروژه فلوریدا» در بخش رقابتی نبود؟
ادامه شان بیکر برای «نارنگی» یکی از معدود فیلم های کن امسال بود که تقریبا هر کسی که آن را تماشا کرد را هیجان زده کرد. این فیلم هم حول محور شخصیتی بنا شده که دقیقا حس های گرمی به شما نمی‌دهد (مادر مجرد بی بند و بار بریا وینایته). اما به هیچ وجه نمیتوان انسانیت نگاه بیکر را اشتباه گرفت، یا اینکه او به چه فیلمساز موفقی تبدیل شده است؛ اگر ممکن باشد که نئورآلیسم استخوانی را روی سیم نازک توازن گذاشت، این فیلم این کار را انجام می دهد. معمولا، وقتی فیلمی که در بخش رقابتی نیست در نهایت بهتر از تعدادی از فیلم های رقابتی از آب در می آید خیلی تعجب آور نیست (این اتفاق در تمام فستیوال‌ها می افتد)، اما در این مورد، سازمان دهندگان کن ممکن است واقعا با قرار دادن «پروژه فلوریدا» در بخش دوهفته کارگردان ها اشتباه بزرگی انجام داده باشند. اگر این فیلم در بخش رقابتی بود، می‌توانست رقیب خوبی در بخش بازیگری و کارگردانی باشد و حتی بیشتر از این سر و صدا می کرد.

عصر ترامپ خودش یک فیلم است
طی چهار ماه گذشته و از وقتی که دونالد ترامپ رییس جمهور شد و سرنوشتش به سرنوشت همه ما و دنیا گره خورد، خیلی ها معتاد دنبال کردن اخبار و تحلیل آن شده‌اند. اما اگر راستش را بگوییم داستان ترامپ چیزی بیشتر از اخبار است. یک درام خارق العاده و پرالتهاب است، یک رمان هستی شناسی زنده که هرگز نمی خواهید آن را زمین بگذارید (و مجبور هم نیستید) که هر روز یک پیچش و داستان جدید در آن شکل می گیرد. اخبار در عصر ترامپ دقیقا به همین دلیل دراماتیک است که خطرهایش کاملا جدی هستند. با این حال دوز بی پایان درام سیاسی دنیای واقعی هزارتو مانند چیزی است که فرهنگ عامه، از جمله فرهنگ فستیوال فیلم کن باید بتواند با آن رقابت کند. مسئله این نیست که اشتیاق کمتری برای سینما رفتن وجود دارد. این است که فیلم هایی که در کن به نمایش درمی آیند، فیلم هایی که اعتبارشان به موثق بودن شان است، ممکن است حالا مجبور باشند استانداردهای شان را بالاتر ببرند.

نت فلیکس فقط یک کمپانی نیست، یک مفهوم است
در تمام طول فستیوال بحث های زیادی در مورد سیاست های نت فلیکس شکل گرفت: تعهد عجیب و ایدئولوژیک این کمپانی برای استریم کردن به قیمت برنامه ریزی سینمایی، و تصمیم قدرت های کن که از حالا به بعد، هیچ فیلمی نمی تواند بدون یک قرارداد توزیع در فرانسه در بخش رقابتی به نمایش دربیاید؛ قانونی که مخصوصا برای هدف قرار دادن نت فلیکس تعبیه شد. این قانون خلق شد تا این موقعیت پیش نیاید که فیلمی مثل «Okja» یا «داستان های مایروویتز» (دو ورودی رقابتی این کمپانی) به نمایش دربیاید یا حتی مورد تجلیل قرار بگیرد، اما در عین حال در سینما روی پرده نرود. این تصمیم کن به این معنی خواهد بود که نت فلیکس احتمالا برای فستیوال سال آینده فیلمی ارایه نخواهد کرد.

حالا مشکل بزرگتر این است که این ماجرا باعث شده که به درستی یا اشتباه، این نام تبدیل شده به نمادی برای خطری متافیزیکی نسبت به آینده توزیع سینمایی. رومن پولانسکی، در مصاحبه ای در کن گفت که تجربه سینمایی که نیروی رانشی اش اشتیاق برای تماشای فیلم با مخاطبان دیگر است، هرگز از بین نخواهد رفت، اما این به نحوی منظور اصلی را نادیده می گیرد: مسئله فقط این نیست که چطور فیلم های ساخت نت فلیکس در دسترس مخاطب قرار می گیرند؛ مسئله نیت و اشتیاق و رویای هنر است. کن خطی جلویش کشید و گفت ما و نت فلیکس روی دو سمت مخالف این رویا قرار داریم.

«تویین پیکس» در کن در خانه خودش بود
دو اپیزود از «تویین پیکس: بازگشت» دیوید لینچ در کن به نمایش درآمدند که بدون آگهی یا تیتراژ اول اپیزود به هم وصل شده بودند و اشتباه نکنید: آن‌ها در قلب و در مغز وحشی بودند. نشانگر این بودند که «تویین پیکس» جدید می تواند آوانگاردترین چیزی باشد که در تلویزیون به نمایش درآمده است. تماشای آن به آدم حس تماشای «۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی» را می دهد که هی فکر می کنید «این دیوانه‌وارترین چیزی بود که تا به حال تماشا کرده ام.»

در دو ساعت اول، «تویین پیکس: بازگشت» بسیار آن طرف تر از آن کیفیت دیوانه واری می رود که اپیزودهای پایانی سریال اصلی داشتند. آن موقع، به نظر می‌رسید لینچ زیاده روی کرده، اما حالا به نظر می رسد که او وارد یک دنیای کاملا جدید شده است. تمام این ها باعث می شود که «تویین پیکس»، یا حداقل دو ساعت اول آن، یک منظره هیپنوتیزکننده و گیج کننده باشد که جرات یک فیلم سینمایی را دارد.

«Carne y Arena» شما را معتاد واقعیت مجازی می کند
معلوم نیست دقیقا چقدر طول کشید تا الحاندرو گونزالس اینیاریتو بتواند نمایش خارق العاده شش دقیقه ای واقعیت مجازی اش را تصور و خلق کند که شما را به نحوی معجزه آسا درست وسط صحرای سونورا با گروهی از مهاجران غیرقانونی قرار می دهد و یک تجربه کاملا انقلابی برای چشم ها و حس همدردی تان به وجود می آورد. اما احتمالا اگر همین الان اعلام شود که کن سال آینده قرار است شامل یک نمایش واقعیت مجازی دیگر در مورد هر چیزی بشود، همه مشتاق آن خواهند بود.

فیلم هایی که زیاد از حد و کمتر از حد از آن ها تجلیل شد
زیاد از حد: «اغواشدگان». منتقدان آن را به عنوان یک فیلم باروک توصیف کردند، با وجود اینکه تعداد زیادی در واکنش به آن نخندیدند، و به خاطر نقش آفرینی هایش (توسط کریستن دانست و نیکول کیدمن که هر دو در نقش هایی که از نظر نویسندگی خیلی خوب نبودند، خوب ظاهر شدند) غرق تعریف و تمجید شد و به خاطر اینکه بازسازی ظریف تری از فیلم درام روان شناختی سال ۱۹۷۱ دان سیگل و کلینت ایستوود بود. اما آن فیلم هم یک کلاسیک نبود و با تماشای بازسازی کاپولا آدم حس می کند کافی نیست. اما شاید همین به آن کمک کند به یک فیلم پرفروش تبدیل شود.

کمتر از حد: «Redoubtable». فیلم خارق العاده میشل هانازاویکوس جسارت دراماتیزه کردن زندگی عاشقانه ژان-لوک گودار (با نقش آفرینی لوی گارل) را دارد. اما واقعا در مورد آن لحظه در سال ۱۹۶۸ است که گودار پشت را به مخاطبانش کرد، درست در حالیکه مخاطب داشت پشتش را به او می کرد. این فیلم با سرگرمی تراژدی قرص سمی تغییر کردن گودار را به تصویر می کشد، آن هم وقتی که او وارد یک تحول «رادیکال» سیاسی شد که تبدیل به راه او برای رد کردن دنیا شد. هانازاویکوس یک دیوانه فیلم فرمالیست است و با «Redoubtable» ممکن است یک ژانر جدید پیدا کرده باشد: فیلم بیوگرافیکی داخل زندگی کارگردان.

اگر میشائیل هانکه و یورگوس لانتیموس دعوا کنند، چه کسی برنده می شود؟
هیچ چیز مثل لحنی مخفی از انسان ستیزی باعث نمی شود کارگردانی که دارد تبدیل به یک کارگردان جهانی می شود، جذاب به نظر برسد. برای مدتی، هانکه حکمران نگاه سرد به قلب بورژوازی و چقدر بی‌رحم هستی بود. بعد «عشق» را ساخت، اثری از انسانیت بُرنده که ممکن است به همین دلیل باشد که فیلم جدیدش «پایان شاد» حس نسخه‌ای گرم ترشده از یخ معمول هانکه را داشته باشد. اما کارگردان «کشتن گوزن مقدس» دارد جای او را می‌گیرد و شاید بتواند تاج او در موقعیت پوچ بینی حس بد را بگیرد. اتفاقی که در فیلم لانتیموس می افتد، حس های جذب شدن، شجاعت، شوکه شدن و نفرت را با یکدیگر ترکیب می کند. آشنا به نظر می رسد؟ نتیجه این است که تهاجم او، مثل هانکه، واقعا همیشه به یک سمت نشانه گرفته می شود: مخاطب.

منبع: بانی فیلم به نقل از ورایتی

honaraneh telegram

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن