صفحه اصلی خبرها مغزهای بزرگ زنگ نزده!

مغزهای بزرگ زنگ نزده!

61

میشل فوکو در کتاب «قدرت/ دانش» درباره امر قدرت چنین می نویسد: آنکه به تحلیل قدرت می پردازد، باید دانسته باشد که آن امری است در جریان، یا چیزی که به شکل یک زنجیره عمل می کند. به گزارش هنرانه، قدرت از راه سازمان دهی شبکه وار به کار گرفته یا اعمال می شود و افراد محمل های قدرت هستند، نه مواضعی برای اجرای آن.» به باور فوکو قدرت مجموعه روابطی است که در سراسر جامعه گسترش می یابد و تنها نهادهای ویژه ای را در بر نمی گیرد. او در مقاله ای با عنوان «نظریه انتقادی/ نظریه عقلانی» می گوید: من از Power با حرف P بزرگ صحبت نمی کنم. یعنی آن چیزی که عقلانیت خویش را بر تمام پیکره اجتماع تحمیل کرده و سلطه می جوید. در حقیقت آنچه هست برآیندی است فراگیر از روابط قدرت. اینها متکثرند و شکل های گوناگونی دارند. در مناسبات خانوادگی، در نهادها یا اداره ها، سازمان ها و ارگان ها، میان انسان ها و اجتماع. فوکو استدلال می کند که به سادگی نمی توان این روابط متکثر قدرت را به سادگی مشاهده کرد. چراکه امکان دارد در پنهان ترین سویه های بدنه جامعه حضور داشته باشند. بنابراین بایسته است تا ریشه آن را در زیربناهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بجوییم. ردشان را نه تنها در قالب شکل های حکومتی، که در فرم های درون حکومتی یا پیراحکومتی دنبال کنیم. بدین سان فوکو بر خلاف دیگر نظریه پردازان مارکسیست، قدرت را در نهادهای فرافردی و مرکزی جای نمی دهد، بلکه به جست و جو در شکل های محلی قدرت می رود و به بررسی این مقوله همت می گمارد که چگونه افراد به واسطه این فرم های قدرت وارد مذاکره می شوند. به بیان دیگر قدرت، توان استیلای دیگران در یک شخص با گروه نیست، بلکه قدرت یک شیوه است که به شکل ساختار در روابط شخصی، خانوادگی و سراسر جامعه انسانی سیال است و هر رابطه اجتماعی نمایانگر یک روش اعمال قدرت است. بدین ترتیب به جای پیگیری قدرت در یک طبقه یا شخص واحد، باید به بازتعریف مجدد و رسیدن آن به سطح تعادل پرداخت، زیرا حذف صاحبان قدرت (به تعبیر مدرن و پیشامدرن) چاره نهایی نیست. چون همان قدرت غیرمتعادل با همان تعاریف ناصحیح باز تولید می شود. فوکو همچنین قدرت را عامل نوزایی و تولید می داند. چیزی که پیشآمدها و فرم های جدیدی از رفتار را بار می آورد، نه اینکه آزادی را محدود و افراد را دربند کند. او اثبات می کند: اگر قدرت چیزی جز یک نیروی سرکوبگر نبوده و کاری جز گفتن نداشته باشد، در این صورت آیا اجباری به اطاعت از آن داشته ایم؟
«مغزهای کوچک زنگ زده» حاوی برخی از مفاهیم قدرت در ادبیات فوکو است. برادر بزرگتر با نام شکور، صاحب منصب مافیای خودساخته، در یکی از مناطق فقیرنشین تهران است. پدرخوانده ای با نفوذ، بی رحم، آرام، صبور، خشن و سنگ دل. پادشاه است. حکم ران. فرمان می دهد، تا آن حد که تاب سرپیچی از اوامرش نیست. چراکه خون، بهای تمرد می شود. گوش به فرمان دارد به تعداد. مطیع و سر به راه. چشم بسته. از خود گذشته. هر یک شکوری در باطن دارند و ندارند. اساس قدرت فرمان فرما شده. اقتدارش در آستانه فروپاشی است. کودکان دیروز، ربوده شدگان پیشین، امروز در پی احراز هویت. یک به یک. گاه و بی گاه. گذشته شان را باز می جویند. پدران حقیقی را طلب می کنند. تن به تن از پدر جعلی واکنده می شوند و دژ نفوذ ناپذیر شکور را بی مقدارتر از گذشته باقی می گذارند. لرزه و جنبش های آرام بر پیکره حکومت فرمان فرما. خطر بیخ گوش، کمین کرده. در انتظار. نسلی دیگر اما در راه. از همان آداب و رسوم. سرقت شدگان برای آینده. کودکان کار فردا. قلعه را خالی نمی توان گذاشت. پیاده نظام باید حفظ شود. ارکان حکومت را ساده سربازان شکل می دهند. آنان که سر به فرمان دارند. خوی فریبنده ای که از قدرت بر می آید، در شکور آرایه ای جذاب تر یافته. از این رو زیردستان خویشتن خویش، امروز و دیروزشان را مرهون پدر می دانند. ستایش قدرت از سوی ناتوانان ریشه در باور ضعف ابدی خود دارد تا آن حد که برخی تا پرستش شکور پیش می روند. این چنین کرداری، جلوه عمیق ترس است. هنگامی که برابری یا حتی امید برابری با قدرت نباشد، در پایین دستان سازشی درونی رخ می کند و سازش راهی به ستایش می پوید. میدان اگر یابد به عشق می انجامد. بسان پاره ای از فرومایگان مردم، در گذر از ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم می رسند. این هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایه ترس، از ترس. فرار احتمال رویارویی با قدرتی که که خود را شکست خورده محتوم آن می دانی. در جذبه آن چنان دچار آمده ای که می پنداری راهی جز جذب شدن در وی نداری. چرا؟ چه خوی و خصال شایسته ای که بدو نسبت نمی دهی و قدرت چیره برایت بهترین می شود. زیباترین و پسندیده ترین. پس به سرچشمه دست می بری. به قدرت جامه زیبا می پوشانی. با خیالت، زیب و زینتش می دهی تا ستایش به دلت بنشیند. دروغی دلپسند برای خود می سازی. گونه ای گریز از دلهره مدام. تاب بیم را نیاوردن. بیم آوارگی و دربدری. بی خانمانی و سرگشتگی. پرسه زنی در خاکروبه ها و زباله ها برای یافتن لقمه ای تا نای زنده ماندن و نفس کشیدن برجا بماند. پدر، حتی جعلی و ناحقیقی، زندگی بخشیده. نان داده. نان می دهد. کار می دهد. کار داده. پس، جان به فدای پدر. به ازای اینها هویت را ستانده. خانواده را از میان برداشته. نظام ارزشی خود را تعریف کرده و جان و روح را تسخیر. تا سر حد نهایت. خانواده جدید بی مهر است. بی عطوفت. عاری از گرما و احساس. آنچه می آموزد، بزهکاری است. قانون گریزی. خطا است و جرم. جنایت پیشگی. همزمان تعصب، ناموس پرستی و غیرت، نه برای استمرار آرامش و سکون که ابزاری به جهت تقویت ستون های نظام اقتدارگرایی. پنداری «غیرت و تعصب» نخستین درس گفتار این خانواده معیوب و نگون بخت است که به فرزندانش تعلیم می هد. و زن ابتدایی ترین عنصر برای القای قدرت. برای فراگیری سلطه جویی. قدرت از بالا به پایین. استیلا و برتری. نرینگان عامل قدرت اند و مادگان معلول آن. نظام فرمان فرمایان بر این شاکله استوار می شود. همگی مواضع جریان قدرت اند. شکور به زیردستان، اعضای خانواده، شاهین و شهروز و شهره. شاهین به شهروز و شهره، شهروز به شهره و اجتماع خشمگین حلبی آباد به شهره و زنانی چون شهره. آنان که قوانین را بر نمی تابند. درصدد شکستن بر آمده اند. شکست و دور ریختن. نه از بنیان. بنیاد را حراست می باید، چراکه خود زاده بنیادها هستند. خو گرفته به آن. گرچه تحمل ناپذیر و رقت آور. رنج دهنده و ستمگر. در کنارش باید آهسته رفت و شد کرد. از بیمش باید حذر داشت. چراکه آماده انتقام گیری است. دندان تیز کرده برای کندن و به قربان گاه بردن. به سر خم کردنی از سر ناگزیری و استیصال. ایستادگی را تفسیری بیهوده. پنجه افکن در پنجه بانیان و مجریان نتیجه ای جز مرگ ندارد. سرپیچی را سرانجام، وا دادن جان است. ناموس پرستی سپر خودپرستی. خودکامگی. غیرت نشان مردانگی و مردانگی مجوز بودن، نفس کشیدن، راه رفتن و سر برافراشتن در اجتماعی خوف انگیز از حیواناتی نسان نما. مردانگی مترادف سرکوبگری، آزار و گاه توحش. همسنگ کنار زدن و از گردونه خارج نهادن. ستادن حق انتخاب. تصویری دهشتناک از بردگی معاصر. استثمار و استعمار. در نطفه خفه شدن بدوی ترین آرزوی آدمی. آزادی. پدرسالاری فرهنگ مردانه ایرانی. رو به زوال. در دست فراموشی. مرزی میان فرادستان و فرودستان. غیرت و تعصب پنداری یگانه دارایی انسان های مطرود و از یاد رفته ای است که بواسطه آن خود را بروز می دهند. دلیلی برای زنده بودن. شناسنامه و برگه هویت. و آن هرچه پر رنگ تر و شدیدتر، اصالت را معنایی غلیظ و ناب تر. محصول مطالبات اجتماعی و دور ماندن از مناسبات فرهنگی و اقتصادی روز جامعه. جامعه ای پر شتاب و کوبنده در تغییر. در نوع رفتار و کردار، منش و خواسته، فکر و عقیده. روش زندگی. باورها و ارزش ها. بدین سان خصومت بالا می گیرد. تعارض عریان می شود. شاهین و همپالگی اش امیر، قواعد جدید زیستن را نیاموخته اند. در حصر فکری و هنجارهای خویش دست و پا می زنند. آکنده از تناقض و دو دستگی. سرگردان میان بودن و نبودن. رفتن و ماندن. بقا و دل سپردن، دل کندن و بر هم زدن. تقابل با آرمان های به روز شده. رفتن به چه قیمیتی؟ از کجا؟ به کجا؟ با کدام اندوخته و آذوقه؟ امیدوار به کدام پشتوانه؟ به کدام تکیه گاه؟ عصبی و پرخاش جو از دور ماندن و عقب نگاه داشته شدن. هجومی از سر انباشت کینه ها و گره ها بر فاصله ها و شکاف ها. بیرون ریختن حقارت ها. نیازی ناخودآگاه برای آسوده شدن از سرکوفت ها، برای خودنمایی. شکفتن بغضی که راه گلو را بند آورده. ضجه ای از ژرفای جان و تن. از بند بند وجود. فصلی کوتاه اما توانا، بدور از شعارزدگی و هیاهو در باب تفاوت طبقاتی. تلاشی بی نتیجه از سوی شاهین و امیر برای اعمال قدرت. اجرای نافرجام مبانی نظام ارزش مدارانه. کلیتی ناآشنا برای عده ای پرشمار و مفهومی دیرآشنا برای جماعتی کم رمق و خاموش. شکست. واریختن جان و روان. پس زدن و وا پس رفتن. نفی بنیان های عقیدتی شاهین ها و امیرها و شهروزها. پندارها و تصوراتی بی خواهش، بی خریدار. بی هواخواه. یورش تنهایی از هر سو. زخمی و نیمه جان. فقط تو مانده ای و سایه ات. کسی را نیست. کسی که یاری دهد و پناه رساند. تنهاتر از همیشه. خالی تر از گذشته. و شب که گام به گام تو را در آغوش می گیرد. خود را به دست پر سخاوت شب بسپار. یگانه بودنی که می توانی بی پروا در حوالی اش قدم زنی. درونش را بکاوی تا به صبح برسی. شاید فردا روز دیگری باشد. شاهین متلاطم. در رویای جایگاه پدرسالار شکور. در سودای چوپانی و رمه دار شدن. بازگشت از حاشیه و روان شدن در متن پیش آمدها. سرخورده محرومیت ها و حقارت ها. قربانی تبعیض و فراموشی، چون دیگران. مترصد مجالی برای جلوه گری. دیده شدن. پذیرنده قدرت و جاری کننده آن. در اندیشه رهایی از سایه شکور. کوشش بسیار باید برای جلب خاطر برادر بزرگتر. که آن یعنی دویدن در میان ابرها. رسیدن به آرزوها. مقام خدایی یافتن. ارج و ارزش دیدن. زنده کردن رویاهای زنگار بسته. اسپندی بر آتش. بی قرار و بی آرام. قلوه سنگی غلتان بر کف رودخانه ای. از آن سوی به این سوی. در پی کسب اعتبار و آبرو. به هر بهایی و بهانه ای. با هوش و ذکاوت. سررشته تحلیل می داند. تنها به عربده کشی و رقص مشت و قمه در آسمان بسنده نمی کند. از همین رو در گله شکور مقامی ندارد. فرمان فرما این را دریافته. کنارش می نهد. به کنجی رانده شده. به دستگاه او راهی نیست. علت را در پیشینه پر نشیب و نشست وی سراغ می گیرد. مجوز ورود، دفن کردن ترس است. عیان کردن خشونت. دعوا و قداره کشی. بی واهمه در جان ستاندن و جان فروشی. شاهین را یارای خون ریختن نیست. پس در معامله قدرت بی نصیب مانده. در ذات دیگرگون است. شرارت اش را محیط و اجتماع، شیوه پرورش و زندگانی اش رقم زده. فطری نیست. نهادینه نشده. در عمق وجود نفوذ نکرده، گرچه سالها همراهش بوده. پنداری، کورسوی امیدی از روشنایی و بازگشت را در گوشه ای از روح ذخیره داشته. پنهان کرده، برای روز آزمون. رخ دادها به پیش می روند. موقعیت ها یک به یک زده و خلق می شوند و شاهین در ماجراها آبدیده می شود. رنگ می گیرد. جلا می یابد. صیقل می خورد. موقعیت ها مسیر را تغییرمی دهند. شاهین را منزل به منزل به آگاهی نو می رسانند. اینک موسم تصمیم گیری است. در خلوت و تنهایی. در فصل رهایی از سایه سنگین شکور. گذشته اش برملا شده. بیگانه. غریبه و بی کس. بی هویت. نقطه عطفی در روند روایت. یکی هم جلد و هم باطن بقیه. دملی ترکیده و چرک زهرگینش برون پاشیده. زخمی در ژرفنای جان. بر چهره روان. تن بی پایه، واریخته. آشفته و درهم. ایستاده بر هیچ، معلق. ایمان باخته. ناتوان. خشمگین. غرور بشکسته و وامانده. پریشان پندار. بی پشت و پناه. در گِل. بی حرمت، گم کرده حرمت. دلمرده. بر سنگ و سفال خورده. وازده. کینه توز. خوار شدن. وهن. چه باید کرد؟ آستانه تحمل کجاست؟ چگونه تاب آوردن؟ ایستادن و خم نشدن، نریختن و خرد نشدن؟ گیجی. تلنباری از پیچیدگی، پندارهای دردآمیز. این بندبندان گره، چگونه باید گشود؟ این سر دم به دم بار بیشتری بر می دارد. سنگین تر می شود. درختی به فصل بارآوران. میوه درد بر سر و روی هر شاخسار. بار فزون از گنجایش سر. کشمکشی همه سویه. در هر طرف. بیرون، در هر گام، درون در همه جوانب. گرهی کور. تاب باید بیاورد شاهین. چه سر پر شوری. چندین جوان و چندان پریشان؟ دست ها بر شاخسار، شاهین بر هر سوی کشیده می شود، به هر سوی خمیده می شود. نگاهی پر حسرت، آلوده به بغض، بر عشق ساده و زمینی امیر و پدر بازیافته اش. خمانده شده بود، تا خاک. پس،چون زه کمانی باید رهیده شود. از زندان و حصر. پاداش بهار گذر از زمستان است. پاییدن و برجا ماندن. چوپان آماده به چرا بردن گله. اما شاهین نظم پیشین را بر هم می زند. قوانین را زیرپا می گذارد. چوپانی و گله داری را خط بطان می کشد. اصلاح بدی های درون خوفناک است. اصلاح بدی های بیرون هراسناک تر. اهریمن را زمین زدن دشوار. پر مخاطره. نخستین گام رفتن و دوری گزیدن. سفر. قبول مسئولیت. بخشیدن حق انتخاب و گزینش. به رسمیت شناختن حقوق دیگران. احترام گذاشتن و حرمت داشتن. هم راه کردن مسعود و شهره. نجات کودکان از دام. رستگاری از بند. شاهین در قامت منجی. می رود تا سرنوشتی دیگر قم زند. سرنوشت خود و کودک ناشناخته را. تا آینده ای بسازد. نه بسان امیرها و شاهین ها و… تجربه ای جدید. لیکن نوزایی ساده نیست. سهل و ممکن. زیرا نسل دیگری از چوپانان در راه هستند. شهروز. میراث دار اندوخته شکور. کینه دار و نامراد. مخالف اصلاح و اصلاح گری. تند مزاج و تند خو. تندرو. مهیای برپایی تاج و تختی دیگر. و چرخه ای که جدالش را پایانی متصور نیست. خیر و شر. نور و تاریکی. ظلمت و تلالو.
ویران کردن خاستگاه شر، یگانه راه پیرایش کجی های نیست. چرا که اهریمن در رختی نو، با اندیشه ای فراتر پا به میدان می گذارد.تدبیری باطل. چراکه تباهی و تاریکی برای یافتن مسکن و ماوایی جدید راهی می شود. تهدیدی همه جانبه. اضطرابی در حال شکل گیری. سایه ترس. او برای امتداد نسل، قربانی می گیرد. خون می مکد. تخم پاشی می کند. آنچنان که شکور. ای بسا زننده تر و سهمگین تر از شکور. پر جوش و خروش تر از گذشته. راه حل، آگاهی است. نه رویارویی و حذف فیزیکی. تمهیدی شکست خورده. نه مسکن و نه درمان قطعی، که خود درد زا و رنج افزون. دانش در مواجهه با جهل. جهل لازمه بقای چوپان. گسترانده حکومت. برپا دارنده قدرت. دانستن و بیدار شدن، سنگی بر مینای عمر نادانی. آنچه شاهین بدست می آورد. بدان نائل می شود. و داستان، شرح گام نهادن در جاده اندیشه ورزی است. کلید حل مصائب. انقلاب درونی مقدمه انقلاب بیرونی. پیش قراول دگرگونی، خودسازی است. نگاه به درون. پیراستن زواید و آن حاصل نمی آید مگر از راه آگاهی و بینش که خود، خواستن و عمل کردن به بار می آورد. انگیزه می بخشد. خون را به حرکت وا می دارد. رمق می دهد. کرختی و سستی را پس می زند. خیزش را آرمغان است. زندگی انگل وار را رد می کند. سرسپردگی و تن فروشی را نفی کرده و آزادی را فریاد می کشد. ذره ذره وجود را معنا می شود. انسانیت و بودن تعریفی دوباره می یابد و ایمان بارور می گردد. هستی جامه نو بر تن می کند و نسیم آسایش و رستگاری مشام را نوازش می دهد.

بانی فیلم-پیام نصیری خرم

بارگذاری بیشتر در خبرها
avatar

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  اشتراک در  
اطلاع از